|
▬ بازگشت به آرشیو مطالب اخیر
![]() بیمارستان و گریه و خانه و پرستار و سرم و درد و درد و درد… حالا به هوش آمده. گرچه شکسته و ناتوان، اما همین هم برایشان غنیمت است. گفته تمام این هفده ماه را هشیار بودم و می فهمیدم چه میگذرد اما کسی باورش نکرده. رو به پدرش گفته نشان به آن نشان که شب عاشورای پارسال با آنکه دکتر قدغن کرده بود چیزی به من بدهید، تا چشم مادر را دور دیدی تلاش میکردی قاشقی شله زرد توی دهنم خالی کنی. میخواستم سرت داد بزنم و نمیشد. به مادر گفته یک تکه پارچه گلدار قهوه ای را چارتا می کردی و کنار سرم می گذاشتی. لابد به تبرک. توی خواب و بیداری میخواستم بردارم و به صورتم بکشم اما نمیشد. حتی یادم هست شب عروسی الناز را، که همه رفتید و من ماندم و پرستار. آرزو داشتم من هم بیایم و نمیشد. و عجیب تر از همه به یاد داشته که برادرزاده اش بالای سرش بستنی میخورده و این هم دلش ضعف میرفته تا مزه اش کند. زنده بوده وقتی همه فکر میکرده اند که مرده. . . . . . من میترسم مبادا ما هم برای خودمان زنده باشیم و یک جائی، یک جهانی در یک مرتبه ای بالاتر، باشد که آرزوهایمان را در آن نمی شنوند و به خیالشان ما مردگانیم… برگرفته از وبلاگ مرحومه مغفوره نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 مرداد 1389 توسط مصطفی
▬ از بالای برج ایفل پاریس را ببینید/پانوراما |